۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

کشتار بزرگ بخاطر یک قطره عسل

کشتار بزرگ بخاطر یک قطره عسل
حکایت

داستان کشتار برای یک قطره عسل داستان جالبی است . می گویند مردی عسل فروش برای فروختن عسل از روستای خودش به روستای مجاور رفت او همراه خودش سگی داشت .
مرد عسل فروش در خیابان روستا صدا می زد و اعلان می کرد عسل خوب طبیعی دارد . با شنیدن صدای عسل فروش مرد قصاب قصابی خود را رها کرد و از دکان بیرون آمد و به مرد عسل فروش گفت عسلهای خود را نشان بده . مرد عسل فروش درب کوزه عسل را باز کرد تا قصاب عسلها را ببیند به درب کوزه مقداری عسل چسبیده بود کم کم جمع شده و بصورت قطره ای آهسته بر زمین چکیدند.
وقتی قطره عسل بر زمین افتاد بلافاصله زنبورها بر روی آن جمع شدند . مرد قصاب گربه ای داشت گربه برای پراکندن یا شکار زنبورها بر روی آنان پرید.
وقتی گربه بر روی زنبورها پرید سگ عسل فروش بر او حمله کرد و کمرش را شکست مرد قصاب وقتی دید گربه اش کشته شد با عصبانیت ساطورش را بلند کرد و محکم کوبید توی سر سگ عسل فروش . عسل فروش وقتی دید سگش کشته شد، قصاب را زد و کشت . همسایگان قصاب و اهالی روستا وقتی دیدند قصاب را مردی بیگانه کشت بر سرش ریختند و او را کشتند.
اهالی روستای محاور وقتی شنیدند عسل فروششان را کشته اند برای انتقام گیری مسلح شدند و به روستا حمله کردند اهالی روستا برای دفاع از خود نیز مسلح شده و جنگ بزرگی درست شد که پس از مدتها کشتار و انتقام گیری اهالی هر دو روستا نابود شدند.
پس هرگاه آتشی مهیب دیدید تصور کنید که آن آتش بزرگ از یک چوب کبریتی کوچک درست شده است . عربها می گویند: و معظم النار من مستصغر الشرر .
ادامه مطلب

تعدد احزاب و آزادی عقیده در اسلام

تعدد احزاب و آزادي عقيده در اسلام
حضرت علي (عليه السلام) روزي مي خواستند سخنراني كنند
وقتي خواستند سخنراني را شروع كنند خوارج سخنان او را قطع نموده شعار دادند : ان الحكم الا لله (حكم نيست مگر براي خدا) منظورشان اين بود كه علي پس از جنگ با معاويه وقتي حكميت را پذيرفته با استناد به اين آيه كافر شده (نعوذ بالله)
حضرت علي بجاي آنكه دستور دهد آنانرا بزنند يا حداقل از مسجد اخراجشان كنند فرمودند: كلمة حق يراد به الباطل . (سخن حقي است كه منظور باطلي مورد نظر گرفته شده)
شما بر ما سه حق داريد: اول اينكه شما را از مساجدمان منع نكنيم.
دوم اينكه : از بيت المال محرومتان نسازيم. سوم اينكه : با شما نجنگيم تا زمانيكه شما به جنگ نپرداختيد.
در اين نقل كوتاه تاريخي ملاحظه مي فرماييد كه حضرت علي بجاي آنكه دستور دهد خوارج را محو و نابود كنند وجود آنانرا بعنوان يك حزب مخالف مي پذيرند با رعايت همه حقوقشان.
ادامه مطلب

نتایچ فضولی

نتایج فضولی
فضولی یعنی چیزی که به انسان مربوط نیست آدم خود را بیجهت درگیر کند. بسیار پیش می آید و شاید برای شما هم پیش آمده که ناخواسته و الکی انسان درگیر ماجرایی بشود که در حقیقت ربطی به او ندارد.
حکایت شیخ سعدی
شیخ سعدی حکایت جالبی دارد . ایشان می فرماید:
چنین گفت پیری پسندیده هوش خوش آید سخنهای پیران بگوش
که در هند رفتم بکنجی فراز چه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز
یک آدم پیر و بزرگی تعریف می کند که در هند رفته بودم به یک جای خلوتی گذرم افتاد می دانید چه دیدم؟ یک آدم سیاهی مثل شب یلدا (سیاه) و دراز قد بود.
در آغوش وی دختری چون قمر فرو برده دندان بلبهایش در
چنان تنگش آورده اندر کنار که پنداری اللیل یغشی النهار
در آغوش آن مرد سیاه دختری مثل ماه سفید بود مرد سیاه چنان وی را در آغوش گرفته بود که گویا شب روز را می پوشاند.
مرا امر معروف دامن گرفت فضولی آتشی گشت و در من گرفت
طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ که ای ناخدا ترس بی نام و ننگ
بتشنیع و دشنام و آشوب و زجر سپید از سیه فرق کردم چو فجر
من وقتی آن صحنه را دیدم سنگ و چوب جمع کردم و فریاد زدم ای خدا نترس بی نام و ننگ . با پرتاب سنگ و چوب سیاه و سفید را از یکدیگر جدا کردم مانند سفیده بامداد از سیاهی شب.
شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ
ز لاحولم آن دیو هیکل بجست پری پیکر اندر من آویخت دست
که زرق سجاده دلق پوش سیه کار دنیاخر دین فروش
آن ابر بد و ناپسند از بالای باغ کنار رفت (یعنی مرد سیاه رفت) و آن تخم سفید (یعنی زن) از زیر کلاغ آشکار شد.
از لاحول و لاقوه گفتن من آن دیو هیکل فرار کرد و آن زن پری چهره مرا گرفت و داد زد ای ژنده پوش دین فروش .
مرا روزها دل از کف رفته بود بر این شخص و جان بر وی آشفته بود
کنون پخته شد لقمه خام من که گرمش برون کردی از کام من
که من روزها دلم از دست زفته بود و عاشق این شخص شده بودم اما تو آن لقمه را از دهان من بیرون کردی
تظلم بر آورد و فریاد خواند که شفقت بر افتاد و رحمت نماند
نماند از جوانان کسی دستگیر که بستاندم داد از این مرد پیر
زن فریاد بر آورد و کمک خواست و گفت آیا جوانی هست که داد مرا از این مرد پیر بگیرد؟
که شرمش نیاید ز پیری همی زدن دست در ستر نامحرمی
همی کرد فریاد و دامن به چنگ مرا مانده سر در گریبان ز ننگ
زن پیراهن مرا گرفته بود و فریاد می زد که چه کسی داد مرا از این مرد پیر می گیرد خجالت نمی کشد دست بر زن نامحرم می زند. (یعنی این مرد قصد تجاوز به من را داشته) من حیران و سرگردان سرم را پایین انداخته بودم .
بالاخره عقلم به من دستور داد که باید خود را از عواقب بد بدنامی نجات دهم این بود که آهسته پیراهنم را از تنم در آوردم و آنرا در دست زن گذاشتم و تن برهنه از معرکه گریختم .
برهنه دوان رفتم از پیش زن که در دست او جامه بهتر که من
خلاصه آن مرد پیر به عنوان نتیجه گیری می فرماید:
از آن شنعت این پند برداشتم دگر دیده نا دیده انگاشتم
زبان درکش ار عقل داری و هوش چو سعدی سخن گوی ورنه خموش
حکایت دوست اماراتی
یکی از دوستان اماراتی حکایت خوبی فرمود. می گفت :
یک شب بعد از آنکه نماز مغرب را خواندیم همراه دو سه نفر از دوستان سوار ماشین شده به بیابان راندیم یکی از دوستان ما آدم مطوایی بود به اصطلاح ما و شما صوفی و درویشی بود (معمولا مرد مذهبی و ریش دار را آنجا مطوا می گویند) خلاصه همینطور که می گشتیم چشممان به ماشینی افتاد که وسط ریگها ایستاده بود دوست صوفی ما دستور داد که برویم ببینیم چه شده که آن ماشین این وقت شب آنجا ایستاده . گفتیم بابا ولش کن چه کار به کار مردم داری به هر دلیلی ایستاده به ما و شما مربوط نیست مرد مطوا قبول نکرد و گفت باید برویم ببینیم چی شده.
ناچار به طرفش رفتیم وقتی نزدیک رسیدیم دیدیم مرد و زن جوانی لخت روی پتو بودند لباسهایشان را داخل ماشین گذاشته بودند مرد نامرد تا چراغ ماشین را دید لخت مادر زاد فرار کرد سوار ماشین شد و رفت زن عریان را تنها گذاشت. آن زن بخاطر آنکه مقداری خود را بپوشاند همانطور که نشسته بود پتو را دور پاها و کمرش نگهداشت. ما وقتی رسیدیم بی اختیار پیاده شدیم اما ناگهان به خود آمدیم دوباره سوار شدیم حیران ماندیم چه بکنیم ماشین فراری را تعقیب کنیم یا به راهمان برویم؟
خلاصه سر درگم و حیران آهسته حرکت کردیم که برویم. دختر صدا زد مرا اینجا تنها می گذارید ؟ من در این بیابان می ترسم مرا تا شهر برسانید.
دیدیم درست می گوید ایستادیم داخل ماشین را گشتیم یک پیراهن مردانه عربی پیدا کردیم آنرا به طرفش انداختیم که بپوشد. دختر پیراهن مردانه را پوشید و آمد سوار ماشین شد.
آمدیم و وارد شهر شدیم از دختر آدرس منزلش را پرسیدیم تا رسیدیم به منزلشان . در زدیم مادر دختر در را باز کرد. ما با شرمندگی داستان دخترش را برایش تعریف کردیم یکباره زن از خشم آتش گرفت و شروع به فحاشی نمود می گفت: شما چه کاره هستید که شبها در ریگزارها می گردید ؟ شما چرا دنبال رسوایی مردم می گردید؟ الان زنگ می زنم پلیس بیاید . ما خواهش و التماس می کردیم که ای خواهر ببخش ما اشتباه کردیم . در آینده تکرار نمی شود.
خلاصه با هزار مکافات خود را نجات دادیم تا چند روز بعد از آن حادثه بیمناک و نگران بودیم که مبادا آنها شماره ماشین ما را به پلیس داده باشند زیرا در قانون امارات برای خارجیها مقداری سخت می گیرند و هر شکایتی ممکن است اخراج را در پی داشته باشد. بر آن آدم مطوا که خودش هم خیلی ترسیده بود چون گذرنامه و ویزای درست و حسابی نداشت خیلی منت گذاشتیم که چرا آن دردسر را برای ما درست کرد.
ادامه مطلب

عزاداری و نوحه خوانی از دیدگاه مذهب شیعه

عزاداری و نوحه خوانی از دیدگاه مذهبی
احادیث ذیل از کتاب : مستدرک الوسایل ج ۳۴ صفحه ۷ نقل شده اند . از کتب معتر شیعه
دَعَائِمُ الْإِسْلَامِ، عَنْ عَلِيٍّ ( ع ) قَالَ أَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْبَيْعَةَ عَلَى النِّسَاءِ أَنْ لَا يَنُحْنَ وَ لَا يَخْمِشْنَ وَ لَا يَقْعُدْنَ مَعَ الرِّجَالِ فِي الْخَلَاءِ .
از حضرت علی روایت شده که رسول اکرم از زنان بیعت گرفتند که : هنگام مصیبت نوحه خوانی نکنند و صورت خود را مخراشند و در جای خلوت با مردان ننشینند.
2434- 3، وَ عَنْهُ ع قَالَ ثَلَاثٌ مِنْ أَعْمَالِ الْجَاهِلِيَّةِ لَا يَزَالُ فِيهَا النَّاسُ حَتَّى تَقُومَ السَّاعَةُ الِاسْتِسْقَاءُ بِالنُّجُومِ وَ الطَّعْنُ فِي [450] الْأَنْسَابِ وَ النِّيَاحَةُ عَلَى الْمَوْتَى .
از حضرت علی روایت شده که فرمودند: سه چیز از اعمال جاهلیت (کفر قبل از اسلام) هستند و مردم پیوسته تا روز قیامت بر آنها مبتلا هستند یکی باران خواستن از ستارگان و دیگری طعنه زدن به نسب و (سومی) نوحه گری بر مردگان.
- 4، وَ عَنْ عَلِيٍّ ( ع ) أَنَّهُ كَتَبَ إِلَى رِفَاعَةَ بْنِ شَدَّادٍ قَاضِيهِ عَلَى الْأَهْوَازِ وَ إِيَّاكَ وَ النَّوْحَ عَلَى الْمَيِّتِ بِبَلَدٍ يَكُونُ لَكَ بِهِ سُلْطَانٌ .
حضرت علی به رفاعه که از جانب علی قاضی اهواز بود نوشت : در هر شهری که تو قدرت داری از نوحه بر میت دوری کن و بر حذر باش. یعنی از نوحه خوانی جلوگیری کن.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ( ع ) فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ قَالَ الْمَعْرُوفُ أَنْ لَا يَشْقُقْنَ جَيْباً وَ لَا يَلْطِمْنَ وَجْهاً وَ لَا يَدْعُونَ وَيْلًا وَ لَا يُقِمْنَ عِنْدَ قَبْرٍ وَ لَا يُسَوِّدْنَ ثَوْباً وَ لَا يَنْشُرْنَ شَعْراً .
از ابی عبدالله علیه السلام نقل شده که در مورد آیه قرآن که فرموده : آن زنان نافرمانی تو را ای پیامبر در کارهای نیک نکنند . فرمودند: یعنی اینکه (آن زنان هنگام مصبت) گریبان پاره نکنند و صورت خود را سیلی نزنند و فریاد و واویلا نکنند و کنار قبر نایستند و لباس سیاه (به علامت عزاداری) نپوشند و موهای خود را پراکنده ننمایند.
2438- 7، وَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ( ع ) قَالَ مَنْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ بِنِعْمَةٍ فَجَاءَ عِنْدَ تِلْكَ النِّعْمَةِ بِمِزْمَارٍ فَقَدْ كَفَّرَهَا وَ مَنْ أُصِيبَ بِمُصِيبَةٍ فَجَاءَ عِنْدَ تِلْكَ الْمُصِيبَةِ بِنَائِحَةٍ فَقَدْ أَحْبَطَهَا .
از ابی عبدالله نقل شده که فرمودند: هر کسی را خداوند نعمتی داد (هنگام خوشی) اگر ساز و آواز آورد بدرستی که او بر نعمتها ناشکری و ناسپاسی کرده و هرگاه به کسی مصیبتی رسید و آن شخص هنگام مصیبت نوحه خوانی آورد بدرستی که او اجر و ثواب خود را (که قرار بوده بخاطر آن مصیبت به وی برسد) باطل نموده . یعنی به وی در مصبت ثوابی نمی رسد.
إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ( ص ) قَالَ لِفَاطِمَةَ ( ع ) إِذَا أَنَا مِتُّ فَلَا تَخْمِشِي عَلَيَّ وَجْهاً وَ لَا تُرْخِي عَلَيَّ شَعْراً وَ لَا تُنَادِي بِالْوَيْلِ وَ لَا تُقِيمِي عَلَيَّ نَائِحَةً.
رسول خدا به فاطمه فرمودند: اگر من مردم از غم من صورت را مخراش موها را نکن و فریاد و واویلا نکن و بر من نوحه گر نیاور .
عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع أَنَّ الْحُسَيْنَ ( ع ) قَالَ لِأُخْتِهِ زَيْنَبَ يَا أُخْتَاهْ إِنِّي أَقْسَمْتُ عَلَيْكِ فَأَبِرِّي قَسَمِي لَا تَشُقِّي عَلَيَّ جَيْباً وَ لَا تَخْمِشِي عَلَيَّ وَجْهاً وَ لَا تَدْعِي عَلَيَّ بِالْوَيْلِ وَ الثُّبُورِ إِذَا أَنَا هَلَكْتُ .
علی فرزند حسین نقل می کند که حسین به خواهرش زینب فرمودند: ای خواهرم من تو را قسم می دهم و شما قسم مرا نشکنید به اینکه : اگر من کشته شدم از غم من پیراهن خود را پاره نکن صورت خویش را مخراش و فریاد نزن و حرفهای واویلا و ... نگو.
وَ عَنْ أَبِي مَالِكٍ الْأَشْعَرِيِّ عَنِ النَّبِيِّ ( ص ) النَّائِحَةُ إِذَا لَمْ تَتُبْ تُقَامُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ عَلَيْهَا سِرْبَالٌ مِنْ قَطِرَانٍ .
از ابومالک اشعری روایت شده که رسول خدا فرمودند: نوحه خوان اگر توبه نکند روز قیامت بر تنش پیراهنی از قیر می پوشانند (تا عذاب و سختی ببیند)
وَ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ لَعَنَ رَسُولُ اللَّهِ ( ص ) النَّائِحَةَ وَ الْمُسْتَمِعَةَ .
از ابوسعید خدری روایت شده که رسول خدا نوحه خوان و گوش دهنده به نوحه را لعنت نموده است.
ادامه مطلب

سخنرانی عبدالله بن زبیر بعد از شهادت حضرت حسین

سخنرانی عبدالله بن زبیر برای مردم مکه بعد از شهادت حضرت حسین
پس از شهادت حضرت حسین وقتی خبر به مکه رسید عبدالله بن زبیر برای مردم مکه سخنرانی کرد :
سخنرانی عبدالله بن زبیر برای مردم مکه بعد از شهادت حضرت حسین
(به نقل از تاریخ طبری)
نوفل گوید : وقتی حسین علیه السلام کشته شد ابن زبیر با مردم مکه سخن کرد و کشته شدن وی را مهم شمرد و عیب مردم کوفه گفت و مردم عراق را ملامت کرد .
ابن زبیر چنین گفت:
پس از حمد و ثنای خدا و صلوات بر محمد گفت: مردم عراق خیانتکاران بدکاره اند ، بجز اندکی . و مردم کوفه بدترین مردم عراقند، آنها حسین را دعوت کردند که یاریش کنند و وی را به خلافت بردارند و چون پیش آنها رفت بر او تاختند و گفتند یا تسلیم شو که تو را به مسالمت پیش پسر زیاد بن سمیه فرستیم که حکم خویش در باره تو جاری کند ، یا حنگ را آماده شو. وی می دانست که او و یارانش اندکند .
خدای عزوجل کسی را از غیب مطلع نکرده که کشته خواهد شد ، ولی او مرگ شرافتمندانه را بر زندگی با ذلت برگزید .
خدا حسین را رحمت کند و قاتل حسین را زبون کند . بدینم قسم این مخالفت و نافرمانی حسین عبرتی است که کس به آنها ( یعنی مردم عراق) اعتماد نکند ، اما آنچه مقرر است می شود و چون خدا کاری را بخواهد جلوگیری از آن نتوان کرد. پس از حسین چگونه می توان به این قوم اطمینان کرد و گفتارشان را راست پنداشت و پیمانشان را پذیرفت؟!
نه ، شایسته این کار نیستند . به خدا حسین که کشتندش کسی بود که شب ، نماز بسیار می کرد و روز ، بسیار روزه می داشت و بیش از این قوم شایسته ظفر بود که دیندار بود و فضیلت پیشه . به خدا به جای قرآن به غنا نمی پرداخت و به عوض گریستن از ترس خدای، آواز نمی خواند. به جای روزه داری حرام خواری نمی کرد و به جای مجلس ذکر خدای به دنبال شکار نمی تاخت ( این سخن اشاره به یزید بود) آن قاتلان و مجرمان بزودی سرگشتگی خواهند دید.
یزید وقتی این مطالب را شنید " قسم یاد کرد که او را به زنجیر خواهد کرد . گوید یزید زنجیری از نقره فرستاد پیک با زنجیر بر مروان بن حکم گذشت .... عبدالله بن زبیر وقتی پیام را شنید گفت : من کسی نیستم که جز در مقابل حق تسلیم کسی شوم. ... الخ
عبدالله بن زبیر افرادش را بسیج نمود و عوامل حکومت یزید را از مکه اخراج نمود.
ادامه مطلب

واقعه عاشورا

ادامه مطلب

خدای ما چگونه است

خدای ما چگونه است؟
خداوند یکی است و هیچ شریکی ندارد. این یک امر مسلم است. اما خدای هر شخصی همانگونه است که او تصور می کند. حدیث رسول خدا است که فرمودند: خداوند می فرماید: انا عند ظن عبدی بی . " من همانگونه هستم که بنده من مرا تصور می کند"
همانگونه که مثلا دنیا یک دنیا است ولی دنیای هر شخصی و تصورش نسبت به دنیا با دیگری خیلی فرق می کند. به همین صورت خدای هر شخصی (یعنی تصورش نسبت به خدا ) با دیگری خیلی فرق می کند. خدای یک شخص بسیار سخت گیر و خشمگین است خدای شخص دیگر بسیار بخشنده و مهربان است خدای یک شخص بسیار (نعوذبالله) بخیل است که هیچی نمی دهد خدای شخص دیگر سخاوتمند و آسان روزی دهنده است. و ...
حکایت
شخصی بود بسیار مهمان نواز و سخاوتمند یک روستای کوچکی داشت و به زندگی مشغول بود روزی شخص بزرگواری مهمانش شد او بخوبی تا چند روز از آن مهمان پذیرایی کرد. موقعی که آن مهمان می خواست برود به این شخص روستایی گفت: من در شهر خود آدم بزرگی هستم هر زمانی که نیازی داشتی مثلا مشکل مالی داشتی حتما به من سری بزن. من در فلان شهر ساکن هستم. آن مرد گفت باشد.
مدتها گذشت تا اینکه بر اثر خشکسالی وضع مالی مرد روستایی بد شد . روزی زنش به یادش آورد و گفت همان مهمان که خیلی اصرار می کرد به نزدش بروی یادت هست؟ مرد گفت آری . گفت پس به نزد او برو شاید به ما کمکی نمودند.
مرد روستایی وسایل سفر را آماده کرد و به راه افتاد. رفت تا به آن شهر رسید . وقتی از مردم در مورد وی سوال کرد همه می گفتند او پادشاه ما است تو او را از کجا می شناسی؟ مرد بسیار پریشان و تعجب زده و ناراحت شد اما بالاخره به آنجا رفت . آن مرد پادشاه وقتی او را دید بخوبی از وی استقبال نموده و او را به گرمی پذیرفت و مهمانش نمود و بخوبی از وی پذیرایی نمود. بعد از شام تا دیر وقت با هم نشستند و حرف زدند بعد خوابیدند. آخر شب مرد روستایی از خواب بیدار شد و نگاه کرد دید پادشاه نماز می خواند. بعد از نماز پادشاه دستانش را به دعا بلند نمود و در حالیکه آهسته گریه می کرد دعا می نمود.
در دل مرد روستایی چیز عجیبی آمد او با خود گفت : ببین من نزد کسی آمده ام که خودش گدایی می کند دستش پیش یک سخاوتمندی دراز هست و از او می خواهد. مگر دستان من شکسته اند که از او بخواهم؟
خلاصه تصمیمش را گرفت . صبح روز بعد بعد از صبحانه خوردن ، آن مرد میزبان گفت: با عرض معذرت چون کارهای من زیاد هستند بیشتر از این نمی توانم در خدمت شما باشم . هر کاری داری بگو تا بر آورده کنم.
مرد گفت : نه من هیچ کاری ندارم فقط آمده بودم شما را ببینم. مرد پادشاه خیلی اصرار کرد تا چیزی بپذیرد اما مرد روستایی نپذیرفت. و با دست خالی راه بازگشت را در پیش گرفت.
وقتی به خانه رسید زن و بچه هایش دورش جمع شدند تا سوغاتی بگیرند. وقتی مرد داستانش را تعریف کرد زنش بسیار عصبانی شد و گفت تو دیوانه هستی . اینهمه راه رفتی لا اقل چیزی می گرفتی.
مرد روستایی شروع کرد به نماز خواندن و دعا کردن. چند روز بعد خواب دید که بیا به پشت کوه کنار فلان درخت آنجا بگرد گنجی پیدا می کنی.
فردای آنروز مرد بیلش را برداشت و راه افتاد . رفت تا به آن درخت رسید مقداری گشت تا اینکه آن گنج را پیدا کرد. به زحمت آن دیگ بزرگ را از زیر خاک بیرون آورد درش را باز کرد دید پر از طلا و جواهر است. با خود فکر کرد من این دیگ بزرگ را چگونه به خانه ببریم ؟ تنهایی امکان پذیر نبود.
ناگهان فکری به ذهنش رسید با خود گفت: من چقدر احمقم. چرا حمالی مفت بنمایم؟ مگر خداوند نمی تواند همین گنج را در همان خانه من به من بدهد؟
با این فکر دوبار آن دیگ را در خاک دفن نموده و راه بازگشت را در پیش گرفت. وقتی به خانه رسید شب شده بود. زنش پرسید : تا حالا کجا بودی ؟ مرد داستان خواب و گنجش را بطور مفصل برای زنش بیان نمود زنش دوباره ناراحت شد و گفت اینهمه راه رفته بودی چرا دوباره آن گنج را خاک کردی؟ مرد گفت : خدا می تواند همان را در خانه خودم به من بدهد.
تعدادی دزد که قصد داشتند آن شب خانه وی را بزنند در همانجا حرفهای آن مرد را می شنیدند وقتی داستان گنج را شنیدند با خود گفتند: بهتر است ما به آنجا برویم زیرا معلوم نیست در خانه این شخص چیزی بدرد بخور باشد یا نه.
شب مهتابی بود دزدان به راحتی رد پای مرد را پیدا کرده و رفتند تا به محل گنج رسیدند. دیگ را از زیر خاک بیرون نمودند وقتی درش را کمی کنار زدند وحشت زده دوباره در را بستند. دیگ پر بود از زنبور.
دزدان با خود گفتند آن مرد شیاد ما را دیده بود و یا از نقشه ما با خبر بود که این دسیسه را بر ضد ما بکار برد. اگر ما به سرعت درش را نمی بستیم معلوم نبود به چه بلایی دچار شویم و به درد نیش زنبوران گرفتار شویم.
با خود گفتند چه کنیم؟ یکی گفت باید از آن مرد انتقام بگیریم. ببریم زنبورها را روی خودش بریزیم. گفتند فکر بسیار خوبی است. در دیگ را با ریسمانی محکم بستند تا مبادا درش باز شود و زنبوران بیرون بیایند. پس از بستن در دیگ به راه افتادند.
با هر زحمتی بود دیگ را به آنجا رسانیدند و آهسته روی دیوار خانه مرد گذاشتند سپس همه فرار کردند و تنها یک نفر آنجا ماند وقتی همه دور شدند آن نفر باقی مانده ریسمان را باز کرد و دیگ را هول داد و پا به فرار گذاشت.
دیگ با صدای مهیبی بر زمین افتاد و طلاها به هر طرفی پراکنده شدند مرد و زن و بچه ها از خواب بیدار شدند در این وقت مرد فریادی زد و گفت : ای زن مگر من نگفتم که خدا می تواند آن گنج را در خانه خودما بدهد؟ این همان دیگ است که امروز من دیدم. با خوشحالی آمدند و طلاها را جمع نمودند.
ادامه مطلب

۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

عید روستا یادش بخیر

عید روستا یادش بخیر


روزگار قدیم زمانی که بچه بودیم در روستا ، شاد ترین روزهای زندگی ما روز عید فطر و عید قربان بود .
مدتها قبل از فرا رسیدن عید همه به فکر بودند بیشتر وقتها لباس نو تهیه می نمودند. و همه برای فرا رسیدن عید لحظه شماری می کردیم. روز عید صبح زود از خواب بیدار می شدیم لباسهای عید را پوشیده و به طرف مسجد می رفتیم . خیلی از مردم ممکن بود هیچ وقت نماز صبح را نتوانند به مسجد بیایند اما روز عید امکان نداشت کسی نیاید . همه مردم به نماز صبح خود را می رسانیدند. آن زمان ما فکر می کردیم نماز عید همان نماز صبح را می گویند .
بعد از نماز صبح روحانی پیشنماز شروع به سخنرانی و تبلیغ می نمود. تا طلوع خورشید تبلیغ می کرد بعد دعای کوتاهی می خواند و آنگاه همه مردم ابتدا با عالم و سپس با هم عیدمبارکی می نمودند و از یکدیگر طلب حلالیت می نمودند چنانچه کسی با یکی دلخوری داشت حتما آشتی می کردند. آن زمان رسم بود کوچکترها دستهای بزرگترها را می بوسیدند و بزرگترها یا دست و یا سر و یا روی کوچکتر را می بوسیدند.
سپس دسته جمعی به قبرستان می رفتیم هر کس کنار قبر عزیزش چند لحظه می ایستاد و دعایی می خواند. بعد دوباره دسته جمعی بر می گشتند معمولا یک نفر از بزرگان روستا گوسفندی قبلا کشته بود و غذایی ترتیب داده بود لذا همه به منزل آن شخص می رفتند. بعد از صرف غذا هر کسی به منزل همسایه و خویشاوندش می رفتند و با آنان عیدمبارکی نموده و طلب حلالیت حق می کردند. بعد از همه اینها هر کس به خانه خود می رفتند و با افراد خانواده خود عیدمبارکی می کردند. بعد از ظهر اگر کسی خویشاوندی داشت که در روستاهای اطراف بود به دیدن او می رفتند.
چه جالب بود آن روزها . به قول عرب : لیت الشباب یعود . کاش جوانی بر می گشت .








ادامه مطلب

نفرین امام حسین بر قتلان

یادی از حادثه عاشورا
نفرین امام حسین بر قاتلان خود

اللهم امنعهم بركات الارض ، وفرقهم تفريقا ، ومزقهم تمزيقا ، واجعلهم طرائق قددا ، ولاترض الولاة عنهم أبدا ، فانهم دعونا لينصرونا ثم عدوا علينا يقاتلوننا.
خدایا آنان را از برکتهای زمین محروم بگردان و جمعشان را تکه پاره و پراکنده بگردان و آنان را در دسته جات مختلف تقسیم نما و حکام را هرگز از آنان راضی مگردان زیرا آنان ما را دعوت نمودند تا یاریمان کنند اما بر ضد ما به دشمنی برخاستند و به جنگ ما پرداختند.
بحار الانوار جلد 68 صفحه 39 (از کتب معتبر شیعه)
توضیح : امام حسین و عبدالله بن زبیر با یزید بیعت ننمودند و از مدینه به مکه آمدند.
کوفیان چند هزار نامه (طبق برخی از روایات دوازده هزار نامه ) به امام حسین نوشتند و از ایشان دعوت نمودند تا به کوفه بیایند و قول دادند که از وی حمایت می کنند . حضرت حسین پسر عموی خود مسلم بن عقیل را فرستادند تا از نزدیک ببیند آیا کوفیان واقعا پشتیبانی می کنند. هزاران نفر (هیجده هزار نفر) با مسلم بیعت نمودند . مسلم به امام حسین نامه نوشت و صداقت کوفیان را به اطلاع ایشان رسانید.
امام حسین تصمیم گرفتند به کوفه بروند تمام بزرگان صحابه مخالفت نمودند و امام حسین را از خیانت پیشگی و عهد شکنی کوفیان بر حذر داشتند . اما حضرت حسین توجه ننموده و به طرف کوفه آمد . وسط راه شنیدند که کوفیان ناگهان تغییر جبهه داده و بر ضد وی آماده جنگ شده اند.
حضرت حسین وقتی مقابل لشکریان کوفی قرار گرفته بود بارها نامه هایشان را به آنان نشان داد و گفت شما از من دعوت نموده اید.
امام حسین در این قطعه کوتاه آنان را نفرین نموده اند.
ادامه مطلب

عرفات

روز عرفات

امروز بنا بر حساب عربستان روز هشتم است روز هشتم را روز " ترویه " نامیده اند یعنی روز آب دادن به حیوانات سواری (به اصطلاح امروزی سوخت گیری نمودن) چون امروز قبل از نماز ظهر حجاج از مکه به طرف منا خارج می شوند چون زمان قدیم آنجا آب نبوده به سواریها در مکه آب زیاد می دادند تا بعدا از این بابت مشکلی نباشد.
حجاج قبل از ظهر در منا مستقر می شوند در آنجا حد اقل پنج نماز (ظهر ، عصر، مغرب ، عشا، و صبح ) می خوانند شب را در منا می مانند و صبح فردا که روز عرفات است از منا به سوی عرفات حرکت می کنند. بعد از نماز ظهر وقوف عرفات (یعنی ماندن یا ایستادن در عرفات) آغاز می شود. اصلی ترین رکن حج همین وقوف عرفات است. اگر کسی به هر دلیلی در عرفات حاضر نشد حجش بجا آورده نشده است .
زمانی تعریف می کردند یکی از هموطنان ما که خیلی علاقه به طواف خانه کعبه و همینطور بوسیدن حجر الاسود داشت ، تلاش زیادی می کرد حداقل یکبار حجر الاسود را ببوسد ، موفق نمی شد این روز بیخبر از اینکه همه همراهانش به عرفات رفته اند به طرف خانه کعبه می آید در کمال حیرت و تعجب می بیند کاملا خلوت است شروع به طواف و بوسیدن حجر الاسود می کند با خودش خیلی عصبانی و ناراحت است که همراهانم را چه شده و کدوم گور رفته اند که این شانس بزرگ را از دست داده اند. خدا می داند چقدر طواف نموده موقع شب ناگهان دوستانش را می بیند بشدت عصبانی می شود که شما امروز کدوم گورستان بودید که نیامدید اینقدر خلوت بود من ..... دفعه طواف نمودم و بدون هیچ مشکلی حجرالاسود را بوسه دادم .
او را به نزد روحانی برده و بالاخره برایش توضیح دادند که تو فرصت حج را از دست دادی ما برای عرفات و حج رفته بودیم.
روز عرفات روز مبارکی است عبادت و روزه گرفتن ثواب و اجر بسیار دارد.
خداوند توفیق عمل عنایت فرماید.
یک مسئله
از صبح روز عرفات لازم است بعد از نمازهای فرض با صدای بلند بگویند : الله أكبر الله أكبر الله أكبر لا إله إلا الله والله أكبر ولله الحمد.
. این تکبیرها را تکبیرات تشریق می گویند و تا عصر روز سیزدهم گفته می شوند. خواهران آهسته بگویند.
ادامه مطلب

قربانی عید قربان

قرباني
همانطور که قبلا گفته شد مسلمانان دو عید دارند یکی عید فطر و دیگر عید قربان.



علت عید قربان
همانطور که عزیزان می دانند خداوند به دوستش حضرت ابراهیم علیه السلام دستور فرمود فرزندت اسماعیل را برای من قربانی کن. حضرت ابراهیم دستور خداوند را اطاعت نموده و فرزندش اسماعیل را به منی برد و در آنجا می خواست طبق دستور خدا او را برای خدا قربانی کند. ابراهیم دستها و پاهای اسماعیل را بست و به قصد کشتن کارد را بر حلقومش کشید ولی کارد به دستور خدا گلوی اسماعیل را نبرید .... ابراهیم و اسماعیل در یک امتحان بسیار بزرگ پیروز شده بودند خداوند یک قوچی از بهشت فرستاد و ابراهیم به عوض اسماعیل آن قوچ را ذبح نمود و به این صورت بود که این روز به عنوان یک عید بزرگ انتخاب شد. خداوند را از این فداکاری و اطاعت امر چنان خوش آمد که دستور داد پیروان ابراهیم در این روز قربانی بکشند.
قربانی روز عید
ذبح قربانی برای کسی که مالدار است لازم است (نزد حنفیها واجب است و نزد دیگران سنت موکده و لازم است)
پیامبر خدا صل الله علیه و اله و سلم در یک عیدی فرمودند: من وجد سعه و لایضح فلا یقربن مصلانا. (هر کسی فراخی مال داشت و قربانی نکشت به مسجد ما نزدیک نشود. )
ذبح قربانی روز عید قربان بزرگترین عبادت است چنانکه در حدیث آمده:
قال رسولُ الله -صلى الله عليه وسلم- : « ما عمِل آدميّ يوم النحر أحبَّ إلى الله من إهراقه الدماء ، إنها لتأتي يوم القيامة بقُرونها وأشعارها وأظلافها، وإن الدمَ ليقع من الله بمكان قبل أن يقعَ في الأرض ، فَطيبوا بها نفسا » أخرجه الترمذي.
ترجمه : هیچ انسانی روز عید قربان عملی بالاتر از ذبح قربانی انجام نداده . قربانی روز قیامت با خونها و سمها و موهای خود به حساب ثواب صاحبش می آید و خون قربانی قبل از آنکه بر زمین بریزند به نزد الله مورد قبول قرار می گیرند. پس دلتان را راضی و خوشحال بکنید .
در روایتی است که رسول خدا صل الله علیه و سلم به فاطمه فرمودند: ای فاطمه برخیز و برو ذبح قربانی خود را نظاره کن زیرا با اولین قطره خون آن قربانی تمامی گناهان تو آمرزیده می شوند. و بگو : همانا نماز و قربانی و زندگی و مرگ من برای خداوند است که رب جهانیان است هیچ شریکی ندارد و به این امر شدم و من اولین مسلمانم.
فإن كان لا يحسن الذبح فليشهده ويحضره ، فإن النبي ، صلى الله عليه وسلم ، قال لفاطمة : يا فاطمة ، قومي فاشهدي أضحيتك فإنه يغفر لك عند أول قطرة من دمها كل ذنب عملته ، وقولي : " إن صلاتي ونسكي ( 1 ) ومحياي ومماتي لله رب العالمين ، لا شريك له ، وبذلك أمرت وأنا أول المسلمين " .
بهترین قربانی





فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ : "إِنَّ أَفْضَلَ الضَّحَايَا أَغْلاَهَا وَأَسْمَنُهَا. پیامبر خدا فرمودند : بهترین قربانی همانکه گرانبهاتر و چاق تر باشد.
عیبها
عیبهایی که اگر در حیوان باشند قربانی درست نیست. 1- کور نباشد 2- مریض نباشد 3- لنگ نباشد 4- خیلی لاغر نباشد. خلاصه دارای نقض عضو نباشد.
نَحْنُ وُقُوفٌ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- بِعَرَفَاتٍ قَالَ « يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ عَلَى كُلِّ أَهْلِ بَيْتٍ فِى كُلِّ عَامٍ أُضْحِيَةً (ما در عرفات با رسول اکرم ایستاده بودیم فرمودند: ای مردم بر هر اهل خانه ای هر سال قربانی لازم است)
ذبح قربانی برای مردگان
ذبح قربانی برای مردگان نیز جایز است و ثواب بسیار دارد در حدیثی آمده :
قَالَ رَأَيْتُ عَلِيًّا يُضَحِّى بِكَبْشَيْنِ فَقُلْتُ مَا هَذَا فَقَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- أَوْصَانِى أَنْ أُضَحِّىَ عَنْهُ فَأَنَا أُضَحِّى عَنْهُ.
ترجمه : حضرت علی رضی الله عنه روز عید قربان دو قوچ ذبح کردند من گفتم چرا شما دو قوچ ذبح کردید ؟ حضرت علی فرمودند (یک قوچ مال رسول اکرم است) رسول خدا به من وصیت نمودند برایش قربانی ذبح کنم.
سن قربانی
بز و گوسفند یک سال تکمیل شود بره شش ماهه چنانچه با مادرش برابری می کند نیز جائز است .
گاو دو سال تکمیل شود و وارد سال سوم شود.
شتر چهار سالش تکمیل شود و وارد سال پنجم شده باشد.
قربانی مشترک
در شتر و گاو می توان چند نفر (حد اکثر هفت نفر) به صورت شریکی قربانی نمایند .
گوشت قربانی
گوشت قربانی را اگر به فقرا صدقه کنند که خیلی خوب است اما چنانچه خودش استفاده نماید نیز جایز و اشکالی ندارد.
توجه
قابل توجه عزیزان خارج نشین
دوستان و عزیزانی که مایل هستند برای خود و اموات خویش قربانی ذبح نمایند و گوشتش را به فقرای این دیار صدقه نمایند می توانند به شماره حسابهای ذیل پول واریز نموده و اطلاع دهند (نوع قربانی و محل مصرف را معیین نمایند) . موسسه خیریه ابراهیم خلیل الله مثل سالهای قبل آمادگی دارد تا قربانی عزیزان (گاو گوسفند و شتر) را به مستمندان برساند.
شماره حساب (خیریه ابراهیم خلیل الله)
0301339803004
بانک ملی

0102198228001
بانک صادرات
به نام عبدالمجید شه بخش
عید سعید قربان پیشاپیش بر همه عزیزان مبارک باد
ادامه مطلب

ده روز ذی الحجه

ده روز ذی الحجه
اسم این ماه ذی الحجه است. دهم ذی الحجه بزرگترین عید مسلمانان است عید اضحی یا عید قربان.
وَالْفَجْرِ (1) وَلَيَالٍ عَشْرٍ (2) وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ
(به سپيده دم سوگند، و به شبهاى دهگانه، و به زوج و فرد، )
طبق روایات زیادی که آمده منظور از شبهای دهگانه همین ده روز ذی الحجه هستند یعنی از اول ماه تا روز دهم که روز عید قربان است. این ده روز فضیلت بسیار زیادی دارند و عمل نمودن در این روزها ثواب بسیار زیادی دارد . از ابن عباس روایت است که هیچ زمانی عمل صالح به اندازه این ده روز نزد خدا محبوب و دارای ثواب نمی شود. یعنی عمل صالح در این ده روز ثواب بسیار دارد از این عباس سوال شده : حتی جهاد در راه خدا ؟ گفت حتی جهاد در راه الله نیز به اندازه عمل خیر در این ده روز ثواب ندارد. مگر جهاد کسی که در راه خدا بیرون برود و دیگر بر نگردد یعنی به شهادت برسد.
روایت شده که آن ده روز که بر موسی اضافه شد تا روزه بگیرد(و َوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ) ده روز ذی الحجه بود.
ادامه مطلب

معنی یک ضرب المثل

معنی یک ضرب المثل
چه کشکی چه پشمی ؟

خیلی پیش آمده که از دوستانمان در برخی مواقع می شنویم که می گویند: چه کشکی چه پشمی . در فکر بودم که اصل این ضرب المثل از کجا آمده تا اینکه یکی از دوستان زحمت کشید و آنرا برای من ارسال نمود.
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد. ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. مستاصل شد... از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم. قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي. نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم.... قدري پايين تر آمد. وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟ آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم. وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ ما از هول خودمان يك غلطي كرديم، غلط زيادي كه جريمه ندارد.
كتاب كوچه احمد شاملونیم!

یک بیان جالب از عبید زاکانی
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟» گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم.
ذوالفقاری
ادامه مطلب

هنر ساختن با زمانه

هنر ساختن با زمانه
یکی از اشکالات بسیار مهم ما (بلوچها) ثابت ماندن روی یک موضع است به عبارت دیگر رنگ عوض نکردن . در حالیکه در دنیای امروز هر لحظه رنگ به رنگ شدن بزرگترین امتیاز است. داستان پادشاه و بادمجان را همه می دانند. (پادشاهی پس از خوردن بادمجان از آن خوشش آمد شاعر پادشاه بی درنگ شروع کرد در مدح بادمجان و خوبی آن شعر گفت. چند لحظه بعد وقتی پادشاه سیر شد از بادمجان بدش آمد و شاعر بلافاصله در مذمت و بدی آن شعر سرود..) این یک حسن است اما متاسفانه بلوچهای ما شنیده اند هر موضعی گرفتی یا با هر کس همراه شدی باید تا ابد بر سر حرف خود بمانی چه آن شخص غالب شود یا مغلوب .
مثلا: در اول انقلاب عده ای از طرفداران شاه به برخی از بلوچهای بیسواد فهماندند که شاه برای مردم خیلی زحمت کشیده و شما باید بگویید : جاوید شاه . آنها گفتند جاوید شاه . چند سال گذشت و شاه بطور کلی نابود شد و از بین رفت و آن بلوچهای بیچاره همچنان می گفتند جاوید شاه . و شاید هم اگر کسانی از آنان زنده مانده باشند همچنان حرفشان همان است جاوید شاه.
در حالیکه دیگر مردم فهمیده این چنین نیستند و مرتب نگاه می کنند به تغییر آفتاب . خورشید هر سمتی باشد باید به همان طرف نگاه کرد.
بطور مثال: در انتخابات دوره قبل ریاست جمهوری ، عده ای از شخصیتهای برجسته و بزرگ را می دیدم که چون فکر می کردند هاشمی برنده انتخابات است بشدت تمام برای ایشان تبلیغات و فعالیت می کردند. دور دوم انتخابات ما (منظور شخصیتهای سیاسی و فرهنگی) و آنها با هم برای هاشمی تلاش کردیم اما وقتی دکتر برنده شد ما سر جای خود ماندیم اما آن تیزهوشان بلافاصله تغییر موضع داده شدند طرفدار سرسخت دکتر و دشمن هاشمی . مرحله بعدی نیز به همین صورت آنان بخوبی عمل کردند طوری که اگر هر طرف غالب می شد آنان از پیروان او بودند.
می گویند : وقتی دوست محمدخان (حاکم دستگیر شده بلوچستان) خواست از تهران فرار کند افسر محافظ خود را کشت و فرار کرد اما چون ماشینش خراب شده بود دستگیرش کردند وقتی پرسیدند چه کسی آن افسر را کشت؟ گفت من . هر کار کردند که نگوید من کشتم تا از مجازات نجات پیدا کند اما او بر حرف خود اصرار داشت و می گفت : تقدیر چنین بود.
آری تقدیر چنین است که ما باید همه جا تو سری بخوریم.
ادامه مطلب