کشتار بزرگ بخاطر یک قطره عسل
حکایت
داستان کشتار برای یک قطره عسل داستان جالبی است . می گویند مردی عسل فروش برای فروختن عسل از روستای خودش به روستای مجاور رفت او همراه خودش سگی داشت .
مرد عسل فروش در خیابان روستا صدا می زد و اعلان می کرد عسل خوب طبیعی دارد . با شنیدن صدای عسل فروش مرد قصاب قصابی خود را رها کرد و از دکان بیرون آمد و به مرد عسل فروش گفت عسلهای خود را نشان بده . مرد عسل فروش درب کوزه عسل را باز کرد تا قصاب عسلها را ببیند به درب کوزه مقداری عسل چسبیده بود کم کم جمع شده و بصورت قطره ای آهسته بر زمین چکیدند.
وقتی قطره عسل بر زمین افتاد بلافاصله زنبورها بر روی آن جمع شدند . مرد قصاب گربه ای داشت گربه برای پراکندن یا شکار زنبورها بر روی آنان پرید.
وقتی گربه بر روی زنبورها پرید سگ عسل فروش بر او حمله کرد و کمرش را شکست مرد قصاب وقتی دید گربه اش کشته شد با عصبانیت ساطورش را بلند کرد و محکم کوبید توی سر سگ عسل فروش . عسل فروش وقتی دید سگش کشته شد، قصاب را زد و کشت . همسایگان قصاب و اهالی روستا وقتی دیدند قصاب را مردی بیگانه کشت بر سرش ریختند و او را کشتند.
اهالی روستای محاور وقتی شنیدند عسل فروششان را کشته اند برای انتقام گیری مسلح شدند و به روستا حمله کردند اهالی روستا برای دفاع از خود نیز مسلح شده و جنگ بزرگی درست شد که پس از مدتها کشتار و انتقام گیری اهالی هر دو روستا نابود شدند.
پس هرگاه آتشی مهیب دیدید تصور کنید که آن آتش بزرگ از یک چوب کبریتی کوچک درست شده است . عربها می گویند: و معظم النار من مستصغر الشرر .
حکایت
داستان کشتار برای یک قطره عسل داستان جالبی است . می گویند مردی عسل فروش برای فروختن عسل از روستای خودش به روستای مجاور رفت او همراه خودش سگی داشت .
مرد عسل فروش در خیابان روستا صدا می زد و اعلان می کرد عسل خوب طبیعی دارد . با شنیدن صدای عسل فروش مرد قصاب قصابی خود را رها کرد و از دکان بیرون آمد و به مرد عسل فروش گفت عسلهای خود را نشان بده . مرد عسل فروش درب کوزه عسل را باز کرد تا قصاب عسلها را ببیند به درب کوزه مقداری عسل چسبیده بود کم کم جمع شده و بصورت قطره ای آهسته بر زمین چکیدند.
وقتی قطره عسل بر زمین افتاد بلافاصله زنبورها بر روی آن جمع شدند . مرد قصاب گربه ای داشت گربه برای پراکندن یا شکار زنبورها بر روی آنان پرید.
وقتی گربه بر روی زنبورها پرید سگ عسل فروش بر او حمله کرد و کمرش را شکست مرد قصاب وقتی دید گربه اش کشته شد با عصبانیت ساطورش را بلند کرد و محکم کوبید توی سر سگ عسل فروش . عسل فروش وقتی دید سگش کشته شد، قصاب را زد و کشت . همسایگان قصاب و اهالی روستا وقتی دیدند قصاب را مردی بیگانه کشت بر سرش ریختند و او را کشتند.
اهالی روستای محاور وقتی شنیدند عسل فروششان را کشته اند برای انتقام گیری مسلح شدند و به روستا حمله کردند اهالی روستا برای دفاع از خود نیز مسلح شده و جنگ بزرگی درست شد که پس از مدتها کشتار و انتقام گیری اهالی هر دو روستا نابود شدند.
پس هرگاه آتشی مهیب دیدید تصور کنید که آن آتش بزرگ از یک چوب کبریتی کوچک درست شده است . عربها می گویند: و معظم النار من مستصغر الشرر .












